ناکوی کاتسی کنکاشی در برج بابل

آخرین اثر از مستند سه گانه کاتسی (qatsi) گادفری رجیو در سال ۲۰۰۲ با نام ناکوی کاتسی NAQOYAQATSI در زبان هوپی na . qöy . qatsi به معنای: قتل عام حیات (nah koy’ kahtsee)، جنگ به عنوان روش زندگی و خشونت متمدن است. این مستند با نقاشی برج بابل (کوچک) اثر پیتر بروگل (۱۵۶۳) آغاز و با نمای چتربازی که گویا به خواب رفته و قصدی برای باز کردن چتر و فرود ندارد و درون آسمانی سرخ رنگ معلق است پایان می یابد. ناکوی کاتسی جمع بندی تمام آن چیزی است که رجیو قصد داشت به انسان یادآور شود، درباره انتهای این مسیر و سرنوشتی که بشر در حال ساختن آن است.
این مجموعه از اولین مستند با نام کویانیس کاتسی آغاز شد به معنی زندگی جنون آمیز و خارج از تعادل؛ تا اثر دوم پوواکاتسی به معنای جادوگری که نیروی دیگران را به درون می کشد و اثر سوم ناکوی کاتسی به معنی خشونت متمدن و تفسیری از ساخت برج بابل.
ناکوی کاتسی وقایع درون برج بابل را روایت می کند. پدیده ای که مربوط به گذشته بشر نیست بلکه مربوط است به زمان حال و هر طبقه برج، شهری مملو از انسانهایی بی خبر است که درون اتاق های آن دوران زندگی (حبس) خود را می گذرانند. گادفری رجیو روایت کتاب مقدس درباره شهر بابل را مبنای جمع بندی سه گانه کاتسی قرار می دهد. ما نیز سعی خواهیم کرد ناکوی کاتسی را در همین چارچوب و با ملاحظه سه آیه در سِفر پیدایش (برج‌ بابل)، سوره بقره (فضای شهر بابل) و اِشَعْیا (حاکم بابل) بررسی کنیم.

سفر پیدایش باب ۱۱
بُرج بابل

«در آن زمان مردم سراسر جهان فقط یک زبان داشتند و کلمات آنها یکی بود. وقتی که از مشرق کوچ می کردند، به دشت همواری در سرزمین شِنعار رسیدند و در آنجا ساکن شدند. آنها به یکدیگر گفتند: «بیایید خشت بزنیم و آنها را خوب بپزیم.» آنها به جای سنگ، آجر، و به جای گچ، قیر داشتند. پس به یکدیگر گفتند: «بیایید شهری برای خود بسازیم و برجی بنا کنیم که سرش به آسمان برسد و به این وسیله نام خود را مشهور سازیم. مبادا در روی زمین پراکنده شویم.» بعد از آن، یَهُوَه پایین آمد تا شهر و برجی را که آن مردم ساخته بودند، ببیند. آنگاه فرمود: «حال دیگر تمام این مردم، یکی هستند و زبانشان هم یکی است. این تازه اول کار آنهاست و هیچ کاری نیست که انجام آن برای آنها غیر ممکن باشد. پس پایین برویم و زبان آنها را در هم ریزیم تا سخن یکدیگر را نفهمند.» پس یهوه آنها را در سراسر روی زمین پراکنده کرد و آنها نتوانستند آن شهر را بسازند. اسم آن شهر را بابل گذاشتند، چونکه خداوند در آنجا زبان تمام مردم را در هم ریخت و آنها را در سراسر روی زمین پراکنده کرد.»

«بابل از ریشه بْل (bll) به معنی «در هم ریختن» تبیین شده است. نام بابل در واقع به معنی «دروازهٔ خدا» است.» (عهد عتیق، کتاب های شریعت بر اساس کتاب مقدس اورشلیم، ترجمه پیروز سیار) سه حرف ابتدایی کلمه بابل در زبان عرب به معنی دروازه است و حرف آخر آن به شکل کلید تصویر می شود. بر اساس «هندسهٔ کلمات» برج بابل به شکل کلیدی رو به بالا است برای نزدیک شدن به دروازه آسمان و باز‌کردن قفل متبرک شدهٔ آن. کاهنان این شهر به دنبال خروج از هیئت موجودی مخلوق بودند تا بی مرگی را با تصرف در علوم قدسی تجربه کنند اما در هم ریخته و پراکنده شدند.
برج بابل تمرکز نیروهای مختلف بشری با تمام ظرفیت های انسانی و غیر انسانی است برای انقلاب در علم معماری. ویژگی بُرج در حرکت رو به بالا و گسترش فضای دید انسان است، حالتی از استقرار در ارتفاع و تماشای جهان از زیر گام های موجودی که بنیانی از خاک و آب دارد. معمار برج بابل قصد دارد با بالا رفتن از نردبان فلسفه عدد و علم‌ عناصر حروف ساختمانی بسازد که مرگ در آن جایی نداشته و خودش بر بالاترین طبقه آن مطلق شدگی را تجربه کند.
توصیف توراتی از برج بابل در سفر پیدایش در میان باب ۹ و ۱۰ با عناوین «نظم تازهٔ جهان» و «انشعاب ملل جهان» پس از واقعه طوفان نوح؛ و باب دوازدهم «دعوت از ابراهیم» بیان شده است. از این نظر طوفان نوح با شهر بابل مرتبط است نوعی واکنش روان بشر نسبت به از دست دادن دنیا و همه دستاوردهای آن؛ جایی که تمام آنچه از دست رفته محکم تر از قبل برپا شود. قرآن بخشی از حادثه را اینطور بیان می کند: «و آن [کشتی] می برد ایشان را در موجی مانند کوه ها؛ و آواز داد نوح پسر خود را در حالی که بود در گوشه و کناری: ای پسرم، سوار شو با ما و مباش با کافران. گفت: به زودی پناه می برم به سوی کوهی [که] نگه دارد مرا از این آب؛ گفت [نوح]: نگه دارنده ای نیست امروز از فرمان (عذاب) اللّه، مگر کسی که [خدا بر او] رحم کند؛ و‌ حائل شد میان آن دو آن موج و گردید از غرق شدگان» (هود ۴۳-۴۲ ترجمه شیخ الهند)

به نظر می رسد پسر حضرت نوح صاحب علم کوه شناسی بوده است و آشنا با راه های زمینی. در زمان طوفان او با اطمینان با پدرش گفت و گو می‌ کند که نشان دهنده اقتدار است اما نتوانست همانطور که بر شاخه ای از علم اطلاع یافته بود بر دانش آب شناسی که از شاهراه پدرش می گذشت آگاه شود. برج بابل نمایشی از قدرت نمایی در برابر طبیعت است و یادآور سرنوشت کسی که کوه (کوه درونی نفس) را مقدم بر کشتی (جانِ نفوسِ شجری) تشخیص داد.
معمار برج بابل به دنبال زنده کردن نام پسر صاحب فُلْک است تا نشانی باشد از کوهی که پسر حضرت نوح برای نجات به آن پناه برد. ساخت برجی که هیچ سیل و طوفانی نتواند آن را خراب کند. این ایده ادامه راه پسر حضرت نوح است برای رویارویی دوباره با فرمان خداوندی که رَبّ عنصر آب است.
طوفان حضرت نوح را به نحو دیگری هم می توان تفسیر کرد. طوفان حضرت نوح طواف روح بود. در آغوش کشیدن زمین، کوهها و همه چیزِ آن. از حرکت روح-باد موج ایجاد شد مانند زمانی که انسان سریع می دود و هوای اطراف را دگرگون می کند و یا گاهی طوری می دود که همه چیز را جا می گذارد و می رود. آب هم از شدت شوق در طواف شتاب کرد، آسمان و زمین اختیار از کف دادند و به دیدارش دویدند. به همین علت این قوسِ رنگین کمان (سِفر پیدایش ۹) در میان ابرها نشان از عهد یَهُوَه با حضرت نوح است که دیگر طوفانی رخ نخواهد داد؛ اما تمدن بابلی در پی آن بود که ناکامی پسر حضرت نوح در برابر طواف-طوفان آب و باد را به نحوی با تسلط بر عنصر خاک و آتش را با ساخت برج بابل جبران کند. «برای بنای شهر و برج آن خشتهای پخته تهیه نمودند. از این خشتها بجای سنگ و از قیر بجای گچ استفاده کردند.» (سفر پیدایش ۱۱)
از سوی دیگر به نظر می رسد آب در هیئت طوفان گدازه های آتشفشان نفوس بشری را خاموش کرد. (هود ۴۰: وَفارَ التَّــنُّرُ. و جوشید تنور) قصص انبیاء داستان های نفس-سرزمین طبقات ظاهری و باطنی در دو سوی ازلیت و ابدیت کَنز وجود انسان است و فهم وقایع خارجی بدون تأمل در افق نَفْس کاری بیهوده است.

سوره بقره ۱۰۲

و [یهودیان] آنچه دیوان در عهد سلطنت سلیمان بر مردم می خواندند پیروی می کردند [یعنی از شیاطین و قوای اهریمنی و نیز آدمیان شیطان صفت و ابلیسان آدم روی، سحر می آموختند و به شرارت دست می زدند.] حال آنکه سلیمان کفر نورزید [یعنی به سحر نپرداخت که کافر شود.] ولی دیوان، کفر ورزیدند. آنان به مردم سِحر می آموختند. و [نیز یهودیان پیروی می کردند] از آنچه بر دو فرشتهٔ بابل: هاروت و ماروت نازل گردید. [آن دو فرشته از طرف خدا مأمور بودند که برای ابطال سحر ساحران، مبانی سحر را به مردمان بیاموزند اما یهودیانِ بَدْنهاد سحر را از آنها یاد می گرفتند در راه شرارت بکار می بستند!] و حال آنکه این دو [فرشته] به کسی چیزی [از سحر] نمی آموختند جز آنکه [پیش از تعلیم سحر به فراگیرندهٔ آن] می گفتند: ما وسیلهٔ آزمایش ایم. پس مبادا [با سوءاستفاده از سحر] کافر شوی! و آنان [یعنی شریران] چیزی [از سحر] می آموختند که بدان، میان مردم و همسرش جدایی افکنند. [البته تأثیر سحر ساحران مطلق و بدون شرط نبود زیرا ساحران] نمی توانستند با آن به کسی زیان رسانند مگر به اذن خدا. و آنان چیزی را می آموختند که به حال شان زیان می رسانید و هیچ سودی به آنان نمی داد. و به تحقیق می دانستند که هر کس خریدار آن شود در آخرت هیچ بهره ای نخواهد داشت. و اگر می دانستند [قطعاً پی می بردند که] خود را به بد چیزی فروخته اند! (ترجمه کریم زمانی)

سوره بقره آموزگار علم النفس است. نام شهر بابل در آیه ۱۰۲ این سوره ذکر شده، یعنی جایی در ژرفای نَفْس انسان. این آیه به اندازه ای پیچیدگی‌ دارد که جناب محمد حسین طباطبایی در تفسیر المیزان می گوید: «اگر احتمالها و اختلافهائی را که ذکر کردیم در یکدیگر ضرب کنیم، حاصل ضرب سر از عددی سرسام آور در می آورد، و آن یک ملیون و دویست و شصت هزار احتمال است (10⁴ × 3⁹ × 4)» در این آیه شهر بابل در کنار مُلک حضرت سلیمان، دیوان، سِحر، هاروت و ماروت، جدایی فرد و زوج آسمانی (يُفَرّقونَ بِهِ بَينَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ) و فروش نَفْس (شَرَوۡاْ بِهِۦٓ أَنفُسَهُمۡۚ) قرار گرفته است. برج بابل هویتش را در چنین فضایی تعریف می‌ کند میان مردمانی (یهود به مثابه نیرویی در نفس) که به دنبال غلبه بر مرگ و شکست حضرت جبرئیل (و میکائیل) هستند.

همانطور که بیان شد معماری برج بابل بر اصل نامیرایی انسان طراحی شد و این مسئله در آیه ۹۶ سوره بقره صراحتا آمده است: «و یقیناً آنان را حریص ترین مردم به زندگی [دراز مدت] خواهی یافت و [حتی حریص ترین] از مشرکان هر یک از آنان آرزومند است که ای کاش هزار سال عمرش دهند، ولی آن عمر طولانی دورکنندهٔ او از عذاب نیست؛ و خدا به آنچه انجام می دهند بیناست.» معمار و طراحان برج بابل چنین راهی را دنبال می کنند راهی به سوی قلب علم معماری و سرانجامی به اسم جاودانگی. چیزی شبیه به پدیده مومیایی جسد شاهان مصری با این تفاوت که روح از کالبد جدا نشده و هزاران سال زنده بماند‌ و این قصد نبرد با اسم القابض، فرشتهٔ عزرائیل است.
فلسفه ساخت برج بابل طراحی امکان وقوع امری محال است، حالتی از وارونگی پدیدهٔ هبوط و حرکتی معکوس به منظور جبران خاطره تلخ اخراج از باغ و داخل شدن به ساختمانی که هیچ نیروی بشری و فرا بشری نتواند در آن مداخله کند و عمر بشر کوتاه نشده (آزادی روح از بدن) تا بتوانند از عذاب (بریدن از امیال) دور بمانند. در اینجا با ساحری معمار مانند سامری یا شاید خود او در نقشی دیگر و بنایانی از جنس شیاطین (شَطَنٌ: طناب. مهارت در دانش بندها و طناب ها) و دو مَلِک به نام هاروت و ماروت در لباس انسان (با قدرت تعلیم جادو) مواجهیم.
از سوی دیگر برج‌ بابل رمز دشمنی با حضرت جبریل است. هر جا نامی از یاران این فرشته باشد شمشیرهایی تشنه برای خونریزی لحظه شماری می کنند. (مانند آنچه برای حضرت مسیح علیه السلام و شهاب الدین سهروردی رخ داد.) قرآن می‌گوید: «قُلۡ مَن كَانَ عَدُوࣰّا لِّـجِبۡرِيلَ فَإِنَّهُۥ نَزَّلَهُۥ عَلَىٰ قَلۡبِكَ بِإِذۡنِ ٱللَّهِ مُصَدِّقࣰا لِّمَا بَيۡنَ يَدَيۡهِ وَهُدࣰى وَبُشۡرَىٰ لِلۡمُؤۡمِنِينَ. بگو آن كس كه باشد دشمن مر جبرئيل را پس بدرستى كه او فرود آورد آن را بر دل تو به دستورى خدا باور دارنده مر آنچه را باشد ميان دو دستش و هدايت و مژده مر گروندگان را.» (بقره ۹۷ ترجمه شعرانی)

چرا انسان با فرشتهٔ جبرئیل این نور متصل به قلبِ علم دشمنی می کند؟ و چرا در بازار جادویی شهر بابل خودش (نورِ نَفْس) را به قیمتی ناچیز به فروش گذاشته است؟

اِشَعٔیا باب ۱۴
انهدام پادشاه بابل
«ای پادشاه بابل، ای ستارهٔ نورانی صبح، تو از آسمان افتادی! در گذشته تو ملّتها را شکست دادی، امّا الآن خودت به خاک افتاده ای. تو می خواستی به آسمانها صعود کنی و تختت را بر فراز بلندترین ستاره ها بگذاری. تو فکر می کردی که مثل یک پادشاه بر فراز آن کوه در شمال، جایی که خدایان جمع می شوند، سلطنت خواهی کرد. تو می گفتی که بر فراز ابرها صعود می‌ کنی و مثل قادر متعال خواهی بود. امّا در عوض، تو به قعر دنیای مردگان کشانده شده ای.»

باب ۱۰ سفر پیدایش کوش نِمرود را پادشاه بابل معرفی می کند. نخستین جبار زمین و فرمانروای قلمرو شِنعار (بابل). نمرود یک شکارچی است با این اوصاف: ماهر در پرتاب تیر (توصیف توراتی) و افروختن آتش (توصیف قرآنی). تمثیل شکارچی در اینجا چیزی فراتر از امر مشهوری است که در دربار شاهان رایج بوده و‌ نمرود به دنبال تسخیر عالم ملکوت (اشعیا: فراز آن کوه در شمال) و تسخیر فرشتگان (اشعیا:جایی که خدایان جمع می شوند) بوده است. همچنین در باب ۱۴ اشعیا آمده: «تو می خواستی به آسمانها صعود کنی و تختت را بر فراز بلندترین ستاره ها بگذاری.» نمرود در پی علمی بود تا بدن-شهر انسانی را به سوی افق ملکوت امتداد دهد و حکومتش بر آسمان گسترش یابد. بر اساس نکات فوق می‌ شود علت پایین آمدن یَهُوَه و پراکنده شدن مردم در زمین و از دست دادن یگانگی زبانشان را درک کرد. «یَهُوِه گفت: این تازه اول کار آنهاست و هیچ کاری نیست که انجام آن برای آنها غیر ممکن باشد. پس پایین برویم و زبان آنها را در هم ریزیم.» این پراکندگی به علت قصد آنان برای تصرف در آسمان بود. یگانگی زبان مردم بابل نشان از کلمه ای بسیار ویژه دارد مانند سرودی که در زمان کار‌ می‌خوانند و در اینجا اشاره به عملی به این صورت است: «تار-علم صوت» در «پود-علم معماری» و ساخته شدن برجی به مثابه کلید ورود به جهان دیگر. این علمی کاهنانه و این شهر مورد توجه و تجمع ساحران و یاران نمرود است. برج بابل قصد داشت کلیدی باشد برای باز کردن دروازه آسمان و تصرف در عالم مثال. به نظر می رسد تمدن فعلی به دنبال پایان دادن به این ناکامی و رسیدن به این آرزوی کهن بابلی است.

وقایع سرزمین بابل پایان نیافته و این شهر با ورود پادشاهی ایرانی دگرگون می‌ شود.

آنچه با چشم پوشی از بسیاری جزئیات بیان شد اشاراتی بود به حوادث سرزمین نَفْس انسان تا شعله همتی روشن شود و رهرویی از این مسیر سخت عبور کند و جانش را به دروازه کوه قاف رساند.

راستی و روشنی این متن از سوی روندگان طریقت است و قصور و کاستی از سوی نگارنده.

امکان درج دیدگاه بسته شده است